صباصبا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

عشقی از جنس صبا

ماه هشتم هم داره تموم میشه....

عزیزکم میخوام تو این پست خاطرات این ماه رو بنویسم. شروع ماه هشتمت مصادف بود با اول مهر و مهدکودک رفتن تو.اوایل خیلی ناراحت بودم و میترسیدم که اذیت بشی و گریه کنی.اما خداروشکر نه تنها اذیت نشدی بلکه خیلی هم دوست داشتی چون کلی بچه اونجا بودن و تو بازی کردن با بچه ها رو خیلی دوست داری وچون تنها شیرخوار مهد هستی مربی خیلی تورودوست داره.فقط 4 ساعت اونجا میمونی که 2 ساعتش هم خوابی و بقیه اش هم بازی میکنی. اینجا آماده شدی داریم میریم مهد   راستی این روزها احمدرضا بعد از سه سال از مالزی برگشته وقراره یه چند ماهی ایران بمونه.البته ما و فرزانه و مهرداد میدونستیم چرا برگشته.آخه اونجا یه دختر خانم گل میبینه و عشقولانشون...
28 آبان 1390

اولین روز دختر مبارکت باشه دردونه مامان

عزیزم دیروز روز دختر بود.منم به افتخار دخمل گلم شام درست کردم و مامان جون و بابا جونو عمه جون و مهناز خانم اینارو دعوت کردم.البته مهرداد و فرزانه بعداز شام اومدن چون رفته بودن تولد یاسمین. برات یه کیک هم درست کردم و به دخمل گلی اجازه داده شد که بره رو میز و هر بلایی که دوس داره سر کیک بیاره ودر آخر آقا مهرداد و صبا خانم البته دیشب تولد ٧ ماهگیت هم بود نفسم هردوش مبارکت چقدر زود شد هفت ماهت.باورم نمیشه یادته نینی بودی ای بابا انگار همین دیروز بود که تولد یک ماهگیتو گرفتیم و با کمک کوسن نشستی و آخرش خسته شدی و گریه کردی قربون دستای کوچیکت.ببین چقدر جورابت برات بزرگ بود!!!!!!!!!!   ...
1 آبان 1390

شش ماهگی جیگرم مبارک

به این زودی شد ماهت عزیزم.ماشاالله از دیوار راست میری بالا.هر روز شیطون تر میشی ٣٩ هفته +١٨٠ روزه که با همیم و روز به روز عشق من به تو بیشتر میشه. اینارو وقتی صبا جونم ٦ ماه و٢٠ روزش بود اضافه کردم: عزیز دلم ماه هفتمت خیلی اذیت شدی.دندون دومت خیلی اذیتت کرد .یه هفته تب داشتی و مدام تو بغلم بودی اصلا نمیتونستم بذارمت روی زمین و مدام بغلت میکردم و اینقدر راه میرفتم تا بخوابی.از صبح تا شب کارم این بود.بعدش هم که بدنت قرمز شد و فهمیدیم که یه ویروس جدید بوده که اغلب بچه ها گرفتن.بالاخره نفهمیدیم که این تبت بخاطر دندونت بود یا این ویروس بد.خاله جون هم که شنید  حالت خوب نیست اومد داراب پیش نفس مامان.تو این اوضاع و احوال واکسن شش...
29 شهريور 1390

پنج ماهگی

عزیزکم ماهگیت مبارک.نفس من ماه ششمت کلی خاطره انگیز بود.البته تا این لحظه که ٥ ماه و ١٣ روز داری.الان که میخواستم این پست رو بنویسم خوابت  کردم.روی تخت مامان بابا.چندتا بالشت گذاشتت دورو برت که خدا نکرده از تخت نیفتی.رفتم لپ تاپ آوردم تا شروع کردم به نوشتن صدای نفستو شنیدم.ای بابا تو که خواب بودی .داشتی از بالای بالشت صفحه لپ تاپو نگاه میکردی. الهی من دورت بگردم حالا هم داری بازی میکنی. خوب میگفتم ١٠ مرداد رفتیم مشهد.از وقتی برگشتیم کلی کارای خوشگل یاد گرفتی. من دستامو میزنم به دستای تو و میخونم ده بیست سه پونزده هزارو شصت و شونزده هر کی میگه شونزده نیست هفده هیجده نوزده بیست تو هم کف دستاتو میگیری بالا که...
18 شهريور 1390

اولین دندون صبا گلی

صبای عزیزم این هفته  اذیت شدی و من نمیدونستم چرا   .احساس میکردم لثه تو خارش داره ولی فکرشو نمیکردم به این زودی دندونت در بیاد .تا این که دندونت توی پنج ماه و نیمگی لثه رو پاره کرد و دوید اومد بیرون همیشه فکر میکردم سر دندون در آوردنت خیلی اذیت میشی  خدای ناکرده اسهال میگیری ولی اینجوری نشد و صبای گلم فقط یه کم نق زد. .مبارکه عزیزم  ...
6 شهريور 1390

برگشت مامان جون وبابا جون

عزیزم بالاخره یک هفته تموم شد و مامان جون و بابا جون از قبرس برگشتن.البته هنوز نیومدن داراب و تهران موندن.قراره یه هفته هم برن فشم استراحت.میدونم خیلی دلت برای مامان جون تنگ شده .هر روز عصر کلی بهانه میگیری وبا هیچ چیز آروم نمیشی.منم میزارمت تو کالسکه و میریم پارک پایین خونمون.ولی بین راه خواب میری.قراره دوشنبه هفته آینده بریم مشهد اینشا الله که برات مشکلی پیش نیاد و بهت خیلی خوش بگذره نفس مامانی.
7 مرداد 1390

درد دلهای مامانی

گل من امیدوارم هر وقت اینو میخونی شاد و سالم باشی .مامان جز این دیگه هیچ آرزویی نداره قربونت برم.  سه شبه که زود میخوابی حدودا ساعت ٨. دل مامانی میگیره آخه دلم برات تنگ میشه.این دو سه روز یه  کم اذیت شدی نمیدونم چرا؟ صبح ساعت ٧ بیدار میشی و تا ظهر شاید فقط یکی دو ساعت میخوابی. بعدازظهر که اصلا نمیخوابی .کلافه میشی گریه میکنی عصبانی میشی. مامانی هم ناراحت میشه چون دوست نداره گلشو با چشمای گریون ببینه.ساعت ٨ شب هم که میشه انگار غش میکنی .این عکسو الان گرفتم.    راستی امروز ظهر وقتی داشتی بازی میکردی پاتو خوردی کلی ذوق کردم نفسم         ...
29 تير 1390

وقتهایی که دل مامانی لرزید

نفس مامان بعضی وقتها یه اتفاقاتی برات می افتاد که دلم اتیش می گرفت. دوروزه بودی که آب بدنت کم شد وتب کردی چون من شیر نداشتم و نمیدونستم .شب تو بیمارستان  بستری شدی .وقتی تو بیمارستان دیدمت که سرم به پات وصل کردن خیلی ناراحت شدم خیلی گریه کردم .خاله فرزانه شب تا صبح بالای سرت بود.هر یه ساعت بدنت رو با دستمال  نمدارخنک میکرد خداروشکر ساعت ٤ صبح تبت پایین اومد و سرم هم قطع کردن هفتم فروردین بود میخواستیم بریم خونه عمو محمد و تو مدام گریه میکردی   گفتم شاید شیرم کم  باشه برات شیر خشک درست کردم که تو ماشین بخوری.تو ماشین خوابت برد.منم شیرخشکتو گذاشتم  تو ماشین.قرار بود روز بعد دوست من خانم رضوی ...
24 تير 1390